![]() |
![]() |
|
| عشق از عاشق اول سر زند!!! |
|
گریه هایت را بگذار برای بعد هر چند که من نه از کسی دسته گل گرفتم...نه کسی واسم گریه کرد....
ولی منم یه چیزی تو همین مایه هام! مثلا" امروزم تولد منه! امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند. یک روز معمولی مثل بقیهی روزها، مثل هر روز گرم دیگری،(خداییش امروز هوا خوب بود ها! پیامهای تبریکی که از دوستان آشنا و ناآشنا گرفتم، تلفنهایی که از راههای دور و نزدیک به من شد به من یک حس خوب دادن و وقتی میبینم دوستای زیادی دارم که منو از صمیم قلب دوست دارند در دلم ذوق میکنم.ولی در واقع...... گرچه هرچقدر که امروز برای من مهمه برای دیگران یک روز عادیه. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده . زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر. فقط این سالگردها را جشن میگیرم تا شاید بهانهای پیدا شود برای گفتن دوستت دارمها. به کی؟ینی کی به کی میخواد بگه؟ پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود! خب دیگه.....دکلمه بسه......چون اونی که باید.....هیچ وقت نمی فهمه! حالا بریم سر اصل مطلب.......
شرمنده دیگه.....در همین حده! اصلا" داشت یادم می رفت ها!امروز من می رم تو ۲۰ سالگی!!! ای بابا چرا هل شدید؟؟؟ درسته که کوچیکه...ولی به خدا به همه می رسه! این همه باکنک ماله منه؟؟؟ کی اورده؟؟؟ مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــى!!!
ای بابا شرمنده کردین به خدا!
حالا وقته چیه؟؟؟ "بیا شمارو فوت کن...." (البته اینو باید یکی دیگه واسم بخونه... نه خودم واسه خودم!
اینم از این.....دیگه چی؟؟؟حالا پاشو یه تکونی به خودت بده بابا.....این جوری که نمی شه!!! "امروز تولد منه....چشما به دنباله منه......" "دوست دارم....خیلی زیاد..... این جمله ی تو ٍ....دوسم داری خیلی زیاد.....فک کردن اصلا" نمی خواد..... فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خیلی زیاد.......به چشمامم خیلی می آد!!!
ای بابا......چه خبره اینجا!!!!
خب دیگه.......الانه که صاحبش بیاد.... ما که رفتیم........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 7:50 PM توسط سارا |
|
|
دیر زمانی است که در سایه درخت سرو آب را به نظاره ننشسته ام دیگر علفها در گلستانه مرا نمی خوانند و طاووسها را نخواهم دید حتی در قفس تنها دلخوش کرده ام به بوته گل رز باغچه ام که آن هم پاییزی است
سلام...خوبین؟ یه مدتی نبودم.......واسه همین نتونستم آپ کنم! همین.....البته مشکلای دیگه ای هم بود....و هست که.....خیلی مهم نیس..... اول از همه دوستای گلی که تو این مدت اومدن و به من سر می زدن.....یه تشکر حسابی میکنم آخه من دیگه زیاد نمی تونم بیام تو "نت" البته تا یه مدتی.... واسه همین دیر دیر آپ می کنم! خب حالا که هستم امروز! امروز روز "سپندارمذگان ِِ" یعنی......همون "ولنتاین"!اما از نوع ایرونی ش! واسه همینم تصمیم گرفتم که....امروز آپ کنم....پس......... " سپندارمذگان"تون مبارک!!!و اما دیروز.....دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود!!!(البته تا یه ساعتایی!) آخه با یکی از بهترین (شایدم بهترین فعلی!)دوستام رفته بودم بیرون!!! خیلی خوش گذشت!بابته همه چیز ممنونم!
"و من خوشبختم چون تو هستی و تا تو را دارم خوشبخت خواهم زیست،چرا که تمام داشته هایم در تو معنا می شود ای خدای مهربان!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 12:19 PM توسط سارا |
|
|
سارا می میره واسه بازی!!!
حدود خیلی وقت روز پیش سلمان (اولین وبلاگ نویس وبلاگستان فارسی) یک بازی با نام "یلدا بازی" راه انداخت. حالا بازی چه جوریه: " کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه. توضيح مجدد: اين بازی، بدون هيچ گونه خلاقيتی، تنها ادامه بازی Blog Tag از وبلاگستان غربيهاست....
خب حالا مثه اینکه نوبت منه!!! ۱:کلاس سوم دبیرستان بودم......امتحان فارسی داشتیم.....منم که مطابق معمول چیزی نخونده بودم.....تصمیم گرفتم که مثه همیشه از راه درست امتحان بدم! راه درست منم تقلب بود......(لازم به ذکر است که اینجانب از همان ادوار کودکی که پایمان را در دبستان گذاشتیم....با تقلب امتحان ها ی خود را پاس می نومودیم!حتی اول دبستان اون موقع کلاس ما دیواراش از پایین تا وسط سنگ مرمر بود....سنگ مرمر سفید....جان منم که...ای بابا.... زنگ تفریح بود....اتودم و گرفتم و....د بنوس....اینقده حواسم پرت شده بود که اصلا" نفهمیدم که کی زنگ خورده!!! فقط داشتم می نوشتم.....که یهو دستم رو دیوار خشک شد معلمه جامو عوض نکرد ها.....ولی لا مصب ۳۰تا بچه رو ول کرده بود و از اول امتحان زل زده بود به من!خوش به حال بقیه!
۲:پیش که بودیم یه معلم داشتیم.....کر کر خنده معلم فیزیک مون بود..... بیچاره نمی دونم چه مرگش بود می خواست بگه سیزده....می گفت...سینزده بعد از تعطیلات عید بود.....اولین باری که اومد سر کلاس.....بلند شدم....(شایدم نشدم...یادم نیس) گفتم خانم "سینزده بدر "کجا رفتین؟؟!!!(همه ترکیده بودیم از خنده!)
۳:یه موقع هایی می رفتم سر کار.....تو یه شرکت....مدیر عاملش بابای دوسته مریم بود.... یه مرده پر ادعا!!!فک می کرد که همیشه حرف حرفه اونه!یعنی حرفی که اون می زنه حتما" درسته یه خانم مهربون اونجا...مسئول تدارکات بود!خانم مسلمی... آقا ما چایی مون تموم شده بود....خانم مسلمی رفت چای بخره....حالا این چایی که خریده بود با اون قبلی فرق می کرد.....اون "دوغزال"بود...اینی که جدید گرفته بود.....گلستان....خلاصه خانم مسلمی چایی رو دم کرد و اول برد واسه فرخی(:همون مدیر عامل!) بعدم اورد واسه ما....ما هنوز چایی رو برنداشته بودیم که...صدای آقا از اون ور اومد:این چه چاییه؟؟ مزه "زهر مار"میده....ما هم که هنوز دزست یاد نگرفته بودیم که چطور جلوی دهان مبارکمان را بگیریم.... از دهنم پرید که:"مگه تو تا حالا زهر مارم خوردی؟؟!!" خب به من چه....از دهنم پرید....خلاصه اینکه این عامل و عامل های بعدی دیگه هم باعث شد تا من بعد چند وقته نه خیلی طولانی...ولی به طور خیلی خیلی مودبانه اخراج شم!!! نتیجه ی اخلاقی:چای گستان نخرید!!!(چون مزه "زهر مار"می ده!)همین
۳/۵:سوم راهنمایی که بودم تازه داشتم سوت زدن و یاد می گرفتم....هرچی تمرین می کردم سوتام نمی گرفت....هی صدای هوا می داد.....تا اون روز که زنگ تفریح بود و داشتیم تو راهرو با دوستام را می رفتیم و منم تمریت سوت می کردم....ناظم جونمون هم به فاصله ی ۱متر جلوتر از من داشت می رفت....یهو.... چشتون روز بد نبینه.....همچین صدای این سوته در اومد.....که نگو و نپرس....ناظم ما هم سگ...(صد رحمت به سگ!)برگشت و هرچی آبدارش بود نثارم کرد!!!(اینم یه نوع تقلبه!)
(حالا تو این دو مورده باقی مونده از خودم میگم....ینی چیزایی رو که کمتر کسی می دونه یا اصلا" نمی دونه!)
۴:خب می دونید....من هنوز درست و حسابی نمی تونم چپ و راست و از هم تشخیص بدم...ای بابا...مرض!بی تربیت نخند! یعنی می تونم ها...ولی به یه شکل خاص! خب مثلا" اگه قرار باشه برم سمت چپ...اول باید دست چپم رو بیارم بالا....بعد می فهمم که چپ کدوم وره!
۵:از اسم خاطره متنفرم!! تو یه مورد هم خیلی حسودم...وقتی که می بینم یکی تو درساش خیلی موفقه!یا اینکه خیلی مخه! اصلا" آدم احساساتی نیستم!دیگه اینکه از فلسفه هیچی نمی فهمم و....هیچ وقت هم سبک نقاشا رو نمی فهمم! در آخر...عاشق رنگ آبی و ریاضی ام! اااا این پنجمی چقد طولانی شد!
خب...منم سحرجون به این بازی دعوت کرد مریم(در جستجوی مرگ)...ستاره جونم(آسمان پر ستاره).....داداش امیر گلم(همه زندگی فقط تو).... نسرین(دختری با دنیای کوچک).......سمانه جون(تنهاترین تنها) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 4:19 PM توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اولین فرشته خدا میگن سارا بوده
خوب و پاک و مهربون مثله ستاره ها بوده نه که منظورم باشه فرشته خدا باشم خدا اون روز رو نیاره که ازت جدا باشم اون سارا از عشق تو اسیر و در به در نبود واسه رسیدن تو که منتظر سحر نبود سارایی که فرشته بود دیوونگی بلد نبود تو تقویمش روزای خوب، خاطره های بد نبود سارایی که فرشته بود تو چشم تو گم نمیشد غرورش پیش چشم تو قد یه گندم نمیشد فرشته کم از اسم تو دفترش رو سیاه نکرد برای داشتنت تو خواب حتی یه شب دعا نکرد فرشته با رفتن تو روزا رو رنگ شب نزد واسه رسیدن به تو خوشی ها رو عقب نزد اما می ارزه داشتنت به همه فرشته ها این که تو باشی همیشه گوشه دست نوشته ها من که فرشته بودن و نداشتنت رو نمیخوام دوست ندارم جز اسم تو اسمی بشینه رو لبام فرشته هم کم کم داره به من حسادت می کنه اما باید به داشتنت تو رویا عادت بکنه تو از همه فرشته ها برای من قشنگ تری دوباره فریاد میزنم که تو فقط مال منی |
| پرنده های قفسی |
|
شلغم فروش خندان 40 دروغ! اس ام اس باز دیوونه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|